درد می کند بد جور...
مرز بودن فرو افتاده است.
کنار جاده نیمه خیز، مرد ،تن نیمه جانش را مدام می کشید و سایه اش پر از جوشش بود و سرابه می نمود و داغ بود.
به کائنات نمی نگریست.گویی جاده ریسمان نازکی بود که تمرکز می طلبید..همت می طلبید.تنها برای ماندن.تنها برای طی کردن.
مرز بودن فرو افتاده است.
در رو راه گزهایی که انگار از آسمان افتاده اند و حال سالهاست تن به خاک داده اند و آرام آرام می روند که ساعت سقف ها گیرند و دمی بر نیاورند.
سیمانه ی مسیر پر از نبض روشنی آفتابی آخته ...جهان چشمش رو به جلو...صدای تپش ثانیه می آید کنار جویی که زیر آن به خاک رفته ی خفته شاید باشد و کاش باشد و نیست...
که آنجا آبی نیست..مسیری نیست.یادی نیست.
و تو برو هبوط روزنه هایت باور کن.و حکایت شراب هفت ساله بخوان و از سیگارت سرمست شو.که هیچ پیشت تیاید.
مدام ضمیر عوض می کنیم.زمانه عوض می کنیم...راهی نیست.
راه همان سیمانه است و مرد چه خوش که ریسمان فرضش می نماید...

...نرگس کاغذی...
بر کلید قطع سرسام ساعتم نشسته ای
و چه هر صبح
مرا صد بار به صدا می آوری...
و من چقدر خیابان ها را دوست دارم
و چقدر سادگی نگاه دختر گل فروش را
و دستمالهای نمناک روی شیشه...
و تو هر صبح مرا یاد آور می شوی...
و تو هر صبح می روی
آغشته در رویاهایم
که کودکی ام را هر بار در آن گذراندیده ام..
و به عقد عروسی خیابانی درآمده ام
و چقدر خیابانها را دوست دارم
و چقدر تو را....
که خدا را در نگاه معصومانه ی دخترکی می بینم
که شب ها را گل فروشی می کند.
و روزها را ...
و بیمارستان ها را گل فروشی می کند
و در قبرها برای مادرش گل فروشی می کند
و چقدر تمام رویاهایم
بوی گل های چند تومانی اش را دوست دارد
و آهی و چند هجایی به سادگی نگین تسبیح مادری
که در دستان من
بر گردنش نشست
تا صبحگاهی سپسین
جوانی
تمام خیابانهای شهر را
گل فروشی کند...
اردیبهشت ۸۷
![]()
...
بربری که باشی
ته استکان مخچه ات
چیزهای دیگری می بیند
و یک مانیفست
تنها مدینه ای ست
که تحقق فاضلش را هرگز نخواهی یافت
بربری که باشی
جهان مثل همان دختر عروسکی ست
که کودکی ات را پاره پاره می کرد
و کودکی ات ...
و من روزها را فکر می کنم
و شب ها را فکر می کنم
که صدها هزار سال دیگر هم خواهند آمد
همان که در آن
آدمها خیلی خوب می شود
و جهان خیلی قشنگ تر می شود
و من روزها را فکر می کنم
و شب ها را به عفونت پای مادرم می اندیشم
که انگار سایه ی سیاهی های امیدواریم
هنوز از آن رد نشده...
بربری که باشی
روزها را به هیچ می اندیشی و
شب هایت را به تخریب نتایج هیچ روزانه ات
و فاشیسم را تولد خواهی داد
و نازیسم را تولد خواهی داد
تا روزمرگی(ه) زندگی دوباره ات شود
و هرچه آنا در جهان است را
به مکاتب هرزه ات می چسبانی
که به زور هم که شده
سگ های جنگل را بی آبرو کنی
و من شبها را به تو می اندیشم
و روزها را به درد دل سگ خانگیمان
و اینکه
خواهرم
کدام را آنارشیست می خواند
او را...
یا پدر هرزه چشم یاوه گویش را...
و من روزها را فکر می کنم
و شب ها را به افکار روزانه ام می اندیشم...
کمی می لنگید این شعر...ولی در افکارم نشسته بود...رها شد! همین
جهان را بر سه دسته دانسته اند...ایرانیان! و رومی ها که صاحبان تمدن بوده اند و دسته دیگر بربری ها هستند....

بنیان عنکبوت....
ابلها مردا....
عدوی تو نیستم...
انکار توام...

پرده بی پردگی
آفتابی سخت می تابید و
صد شعله ز روی مهر افسونش فروزان بود...
گوسفندان سخت در حیرت ز روی زرد جلگه
بر سر خاشاک بی سامان و خردی
پشم در پشمینه ها و
چهره اندر سایش فرتوت ویران بود...
آفتابی سخت می تابید....
رنگ نیزار از نی چوپان بی مفهوم ارزان تر.
آفتاب از دشنه و شلاق عریان تر
....
وای بر گله...
وای بر گله که از بی رهبری در زیر رگبار کویری
سخت سوزان
پای می ساید...
وای بر گله...
بوی سبزینه به روی هیچ خاری نیست
رنگ پیچک رخت بسته
روزهای -بی سرانجامی- ست
...
دهکده، با بوی خشک دشنه و باروت پژمرده
مرد چوپان در کمین بازگشت همسرش مرده
گله بی رهبر، سگان -تن درستی- پای در گل
دشنه بی اندیشه عریان
راهوار -بی سرانجامی- ست...
گله بر دشتی شناور بود
آفتابی سخت می تابید و
صد شعله ز روی مهر افسونش فروزان بود
پشت پرده...
پر ز خون جمع سگهایی خروشان
گوسفندان همچنان با گله،بی چوپان
به سمت گرگهای تشنه می رفتند و
ایمان داشتند این راه...
راه حق و صدق و ادواری ست...
گله بر دشتی شناور بود
آفتابی سخت می تابید و
صد شعله ز روی مهر افسونش فروزان بود....


