تبليغاتX
دست نوشته های معین ناصریان

...


بربری که باشی
ته استکان مخچه ات
چیزهای دیگری می بیند

و یک مانیفست
تنها مدینه ای ست
که تحقق فاضلش را هرگز نخواهی یافت

بربری که باشی
جهان مثل همان دختر عروسکی ست
که کودکی ات را پاره پاره می کرد
و کودکی ات ...

و من روزها را فکر می کنم
و شب ها را فکر می کنم
که صدها هزار سال دیگر هم خواهند آمد

همان که در آن
آدمها خیلی خوب می شود
و جهان خیلی قشنگ تر می شود

و من روزها را فکر می کنم
و شب ها را به عفونت پای مادرم می اندیشم
که انگار سایه ی سیاهی های امیدواریم
هنوز از آن رد نشده...

بربری که باشی
روزها را به هیچ می اندیشی و
شب هایت را به تخریب نتایج هیچ روزانه ات
و فاشیسم را تولد خواهی داد
و نازیسم را تولد خواهی داد
تا روزمرگی(ه) زندگی دوباره ات شود

و هرچه آنا در جهان است را
به مکاتب هرزه ات می چسبانی
که به زور هم که شده
سگ های جنگل را بی آبرو کنی

و من شبها را به تو می اندیشم
و روزها را به درد دل سگ خانگیمان

و اینکه
خواهرم
کدام را آنارشیست می خواند
او را...
یا پدر هرزه چشم یاوه گویش را...

و من روزها را فکر می کنم
و شب ها را به افکار روزانه ام می اندیشم...

 

کمی می لنگید این شعر...ولی در افکارم نشسته بود...رها شد! همین
جهان را بر سه دسته دانسته اند...ایرانیان! و رومی ها که صاحبان تمدن بوده اند و دسته دیگر بربری ها هستند....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:41  توسط معین ناصریان | 

بنیان عنکبوت....

 

     ابلها مردا....

        عدوی تو نیستم...

    انکار توام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:21  توسط معین ناصریان | 

پرده بی پردگی

گله بر دشتی شناور بود
آفتابی سخت می تابید و
صد شعله ز روی مهر افسونش فروزان بود...
گوسفندان سخت در حیرت ز روی زرد جلگه
بر سر خاشاک بی سامان و خردی
پشم در پشمینه ها و
چهره اندر سایش فرتوت ویران بود...
آفتابی سخت می تابید....
رنگ نیزار از نی چوپان بی مفهوم ارزان تر.
آفتاب از دشنه و شلاق عریان تر
....
وای بر گله...
وای بر گله که از بی رهبری در زیر رگبار کویری
سخت سوزان
پای می ساید...
وای بر گله...
بوی سبزینه به روی هیچ خاری نیست
رنگ پیچک رخت بسته
روزهای -بی سرانجامی- ست
...
دهکده، با بوی خشک دشنه و باروت پژمرده
مرد چوپان در کمین بازگشت همسرش مرده
گله بی رهبر، سگان -تن درستی- پای در گل

دشنه بی اندیشه عریان

راهوار -بی سرانجامی- ست...

گله بر دشتی شناور بود
آفتابی سخت می تابید و
صد شعله ز روی مهر افسونش فروزان بود

پشت پرده...
پر ز خون جمع سگهایی خروشان
گوسفندان همچنان با گله،بی چوپان
به سمت گرگهای تشنه می رفتند و
ایمان داشتند این راه...
راه حق و صدق و ادواری ست...

گله بر دشتی شناور بود
آفتابی سخت می تابید و
صد شعله ز روی مهر افسونش فروزان بود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:44  توسط معین ناصریان | 

نفی زاده شدگان

و گاه نویسنده تخت می بازد و روی به سنت نفی زاییده هایش می آورد..اما آنچه همچنان استوار می ماند و هیچگاه رنگی نمی بازد فلسفه ای است که روزها در پرده ی نگارشش بوده و چه بسیار خوانندگانی که پذیرفتن و یقین آوردن به آن را بر خود واچب می دانستند.
درست مانند آن است.خالقی به نفی آفریده ی خویش پردازد.مادری به نیستی یگانه فرزندش گواهی دهد و یا حتی فردی به مردگی خویش....
زیرا جان و روح را آفریدگار،اختیار انسان است.
این ثبوت آفریدگان جالب اند...مسیری آفریده می شود..و شاید روزی خالق چهره بازگرداند.صحنه را آنگونه می یابد که دشتی ست و کناره ی رودی و هزار هزار پلهایی که به نابودی رفته اند و جای جای همه شان تکه پیراهنی از او آویز گشته و حال مجال هیچ افسوس نمانده....
اما در همین نقطه ، تنها مسیر بازگشت را همان آفریده های نفی شده می آفرینند..
فلسفه ای که در ذهنی خلق گردد ،ممکن است به هزارتوی تفکرات دیگران و دیگری رخنه کند،گاه هم ممکن است تفکراتی حجره هایش را فتح کنند،اما باز می گردد ...به همان نقطه صفر پایداریش...
درست مانند بر هم خوردن نظم یک آونگ است...
شاید بگویید عقاید متغیرند....اما تفکرات تا آنجا که ثبوت و پایداری نیابند عقیده نمی گردند...انسان هنگامی که می اندیشد تنها یکی از لحظاتی است که آونگ طی می کند.و تنها اگر در لحظه ی پایداری آونگ باشد به عقیده مبدل می گردد...







+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:2  توسط معین ناصریان | 

در سنت تفکر

 

    روزی کنار آب باریکه های ذهنت تصویر مجازی زیبایی می کشی...با مداد تحریر اندیشه ات...
    روزی هم حرکت می کنی...به سوی هر آنچه می دانی ازان توست...
    روزی باز می ایستانندت...و تو می روی...
تا امروز به دیواری فشار آوردی...یا به دریا آب ریخته ای...یا ژاژ خاییده ای!!!
---
ایده آل هایت به نقطه صفز سرنوشت می رسند و این درست وقتی ست که تو تنها داشته ات را دیگر نخواهی داشت...درست وقتی ست که دیگر نخواهی ماند...
تا امروز به این فکر کرده ای...
به نبودن در عین بودن فکر کرده ای...
به غیاب فقدان در عین فقدان...
تا حال شده به این که چند لحظه ی دیگر خواهی دید فکر کنی...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:9  توسط معین ناصریان |