پول آب را داده ایم..پول گاز جدا
دیروز یخچال خانه مان سوخت..برق مشکل نداشت ها.خودش سوخت.امروز هندوانه را در حوض انداختیم.خنک هم شد.آن را هم خوردیم.ولی چه تلخ بود.
بازگشتیم به قرن هشتم.مغولان آمدند و گرفتند و بردند و ما نشسته ایم و هندوانه می خوریم.خدا ان شاالله سایه آقای رئیس جمهور محترم و کابینه ی خوبشان را از سر ما و جماعت گره گوری سرزمین خوبمان کم نکند.
نمی دانید دنیا چقدر قشنگ شده.لبنان آباد شده.مردمش پرچم های زرد دست می گیرند.عراقی ها داردند از دیوارها شکایت می کنند.ترکیه ایها روسری سرکرده اند.دیگر چه می خواهید.افغانها هم که بازوهاشان قوی شده.کونگو و بنگلادش و لیبی و اکوآدور و زامبیا و بولیوی و دیگر چه می خواهید مگر.همه ی این بدبخت ها از ما راضی هستند.این از سیلوسازی هم بهتر است.
فردا و پس فردا و روزهای دیگر هم داشته های دیگرم را بگیرند مهم نیست.ما برای ایران چیزها که نداده ایم...
نظر تو چیست؟

نفس کاین است.پس دیگر چه داری چشم
یک نقطه تو خالی و یک خط سلام ممتد برای تو.تو که می خواهی و می توانی که لابد بدانی و بتوانی.یک خط ممتد و لابد یک نشان برای اینکه تو نمی توانی...و کاش...
در جهانی زندگی می کنیم که تمام تراژدی هایش خوب خوب تمام می شود.!! راه رفتن در یک خیابان متروک چنان فضایی را در مخیله ات باز می کند که یک آن فکر می کنی که..که کاش بال داشتی و لابد می پریدی دیگر..اما نه.کاش بال داشتی و پرنده ای را از مرگ امید ها و تفکراتش رهایی میدادی.
کاش در فکر همه ی ما می آمد که پدر گنجشکها هم مانند پدر حسین و پدر علی و یا همه ی پدر های همکلاسی هایم حق دارد افسوس خورد که چیزی شبیه یک بال ندارد.و برای این از زمین و آسمان و زمین آسمانی آن وری ها و افراد آسمانی این وری ها سرکوفت خورد و چه تلخ است...
- دوستان.کاش افکارمان را این قدر زیر پوستمان نگه نمی داشتیم.کاش شبها به جای شام.شخصیت کوفت نمی کردیم.کاش آزادانه می پریدیم.کاش در شهر بازی می توانستیم باز به استخر توپ ها رویم.کاش توپ ها له نمی شدند زیر پاهامان.کاش نهنگ ها نمی مردند.کاش کاش کاش...
- دوستان.آیا امروز قلم است رابط میان صفحات و ایدئولوژی هامان یا افکارمان پل قلمها و کاغذ ها هستند.؟
- دوستان.آیا دور شده ایم..؟.دو پست نگارش من و تو مارا دور می کند؟.مارا از فضای زیبای او دور می کند.؟یعنی اینقدر در افکارمان انعطاف نیست.؟
من دیگر مجال گفتن نمی بینم.فقط آیا این من و شما نبودیم که روزها و روزها بر دل های دیگر تفاوت محسوس افراطی ها و خود را خواندیم.پس چه شد...؟؟؟

امید دیگری نیامده..ته مانده ی قبلی ست
دیوانگی بود به خود امید دادن.دیدم آخر کسی پیدا نشد امیدی بدهد.مجبور شدم...دیوانگی هم هست دو ماه مانده به کنکورم نوشتن.اما خوب نوشتم دیگر که نه برای آن قبلی کاری می شود کرد و نه این یکی که شاید چندی بعد این هم بشود آن قبلی...
فقط یک شعر:
پشت شیشه برف می آمد
من درآغاز نفیر یک قطار دل سترگ و سخت
من کنار پنجره چون بید می لرزم
امیدی نیست دردی نیست!...
پشت شیشه دیده بان مرد
با نگاهی چند افسرده
از خزان پیکر سرمای سوزانی گله می کرد
پشت شیشه برف می آمد.
دست بر دستی گره می خورد
پشت شیشه یک قطار و ایستگاه پرت
پشت اقیانوس سرد و روشن مهتاب می گرید
امیدی نیست! دردی نیست...
دیده بان آشفته لرزان و پریشان است
من در آغاز فراموشی
من در آغازی پر از فریاد خاموشی
دیده بان آرام و لرزان است...
عاقبت رنگی ندارد...
سبز خاکی سبز خاکی ست
دیده بان آگه ولی آشفته لرزان است!
دیده بان را درد در آغاز تلخ زندگی باید
دیده بان پوسیده.آشفته.پریشان
سخت می کوبد توان ایستادن را...
دستهایش می چروکد سخت در آغاز بودن
گر امیدی نیست!دردی نیست..
زندگی شاید که پایان همین یک خط آهن
زندگی شاید افق باشد
اینجا امیدی نیست!!!
